سلام، من آرمانم، ۲۴ سالمه.
راستش تا چند وقت پیش، مهاجرت برای من بیشتر یه چیزی بود که دربارهش حرف میزدیم تا اینکه واقعاً بخوام انجامش بدم.
کارشناسی مدیریت بازرگانی رو خونده بودم و بعدش وارد بازار کار شدم. اوایلش خیلی هیجانانگیز بود؛ اولین حقوق، اولین پروژهای که مسئولیتش با خودم بود، اولین باری که فهمیدم اشتباه یه تصمیم کوچیک میتونه چند ساعت کار یه تیم رو عقب بندازه!
ولی بعد از یه مدت، اون هیجان اولیه رفت.
تقریباً هر روز ساعت مشخصی از خونه میزدم بیرون، سر کار میرفتم و شب برمیگشتم. یه روز وسط هفته، داشتم با یکی از همکارام درباره برنامههای چند سال آینده حرف میزدم که بهم گفت:
«آرمان، تو واقعاً خودتو پنج سال دیگه همینجا میبینی؟»
همون سؤال بدجوری رفت توی ذهنم.
شب که رسیدم خونه، به جای اینکه مثل همیشه لپتاپ رو بذارم کنار و برم سراغ گوشی، نشستم و شروع کردم سرچ کردن.
اول فقط برای کنجکاوی بود.
بعد شد هر شب.
انگلستان، هلند، استرالیا، آلمان...
ولی هرچی بیشتر بررسی کردم، بیشتر به انگلستان علاقهمند شدم. هم سیستم آموزشی و دانشگاههاش برام جذاب بود، هم اینکه با توجه به رشتهای که خونده بودم، MBA میتونست ادامه منطقی مسیرم باشه.
یه مشکل هم داشتم؛ من آدمی نیستم که راحت همهچیز رو ول کنم و برم.
اتفاقاً یکی از بحثهای همیشگی من و خانواده همین بود. مادرم مدام میپرسید:
«خب اگه بری، دقیقاً قراره اونجا چیکار کنی؟»
و من هربار جوابم یه چیزی بین «درس میخونم دیگه» و «بعداً تصمیم میگیرم» بود!
خودم هم میدونستم برای یک تصمیم به این بزرگی، جواب بهتری لازم دارم.
پس شروع کردم جدیتر خودم رو آماده کردن.
زبان انگلیسی رو بیشتر جدی گرفتم و برای تافل خوندم. روزهایی بود که بعد از سر کار میرسیدم خونه، شام میخوردم و مستقیم میرفتم سراغ درس. چند بار هم به خودم گفتم «امشب دیگه نمیخونم» و نیم ساعت بعد دوباره لپتاپ رو باز کردم!
بالاخره تافل هوم ادیشن رو گرفتم.
حالا نوبت دانشگاه بود.
و اینجا بود که فهمیدم پیدا کردن دانشگاه مناسب، خیلی سختتر از چیزی بود که فکر میکردم.
معدلم ۱۵.۱ بود و وقتی شرایط بعضی دانشگاهها رو میدیدم، واقعاً نمیدونستم کجا باید اقدام کنم. یه مدت هم خودم چند تا دانشگاه پیدا کردم، ولی بعد فهمیدم یا شرایط رشتهشون به من نمیخوره یا مدارکی میخوان که اصلاً حواسم بهشون نبوده.
آخرش گفتم بهتره این قسمت رو دیگه تنهایی جلو نبرم.
از طریق سبزاپلای اقدام کردم و توی جلسه مشاوره، رزومهم رو بررسی کردیم و درباره هدفم برای انگلستان صحبت کردیم. با توجه به کارشناسی مدیریت بازرگانی، تصمیم گرفتیم مسیر MBA رو دنبال کنیم.
بعد از آماده شدن پرونده، اقدام کردیم.
از اون به بعد، یک اتفاق بامزه افتاد؛ منی که تا قبلش خیلی خونسرد بودم، تبدیل شدم به آدمی که با هر صدای نوتیفیکیشن گوشی، سریع صفحه رو نگاه میکنه!
بلاخره همون ایمیلی که منتظرش بودم رسید.
صبح بود و هنوز کامل بیدار نشده بودم. طبق عادت ایمیلم رو باز کردم و اسم دانشگاه رو دیدم.
اول فکر کردم شاید فقط یه آپدیت درباره پرونده باشه.
بازش کردم.
چند خط اول رو خوندم و دوباره برگشتم بالا.
پذیرش گرفته بودم.
واقعاً اولین واکنشم خوشحالی نبود؛ بیشتر یه جور شوک بود.
بعد از چند ماهی که هر روز درباره «اگه برم چی میشه؟»، «اگه نشه چی؟»، «اصلاً میتونم یا نه؟» حرف زده بودم، بالاخره یه جواب قطعی داشتم.
پذیرش کارشناسی ارشد MBA از Canterbury Christ Church University انگلستان.
هنوز نمیدونم این مسیر دقیقاً قراره منو به کجا برسونه، ولی حداقل دیگه مثل قبل فقط درباره آینده حرف نمیزنم.
این بار واقعاً دارم میرم که تجربهش کنم.
برای مشاوره رایگان و ارزیابی رزومه توسط تیم سبزاپلای، روی لینک زیر کلیک کنید و اطلاعاتتون رو ثبت کنید:🔗 لینک فرم مشاوره